خیلی خیلی داره بهم خوش می گذره....
نمی دونم چی بگم وفتی اینجوری دعوت شدم....
دیدید وقتی آدم خوشحال نمی دونه چی داره می گه من الان همینطوری ام
نايب الزیاره همه هستم انشاءالله ....
روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو
کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو
درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم
بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم
میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم
از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم
من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون
چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون
به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم
هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم
تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم
کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش
بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک
عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک
فقط می خوان بهت بگن
تولدت مبارک
هادی جونم دوست دارم برات بهترین ها رو آرزو دارم
زودتر بیا که دلم یه ذره شده
اینجا ساعت صفر عاشقی است ...
واله و سرگردان تو اییم مولای مهربانی ...
چشمانم هنوز نمناک است، هر چند خواب آلوده ...
بیا حضرت آقا ...
بیا نور دیده زهرا (سلام الله علیها) ...
بیا تا دیدگانمان این بار از شوق آمدنت نمناک شود
و دیگر خواب غفلت را به خود نبیند ...
بیا آقای خوبی ها ...
بیا...
گناه دلمان را گاه و بیگاه سخت فشرده است...
اماما شرمساریم ، اشک هامان جاری است اما افسوس ...
خود را گم کرده ایم، مگر همین اشک ها چراغ راهمان شود ....
اماما دلتنگیم ...
اماما نمی آیی و دل ما تنگتر می شود و این دلتنگی، روحمان را تاریکتر می کند ...
اماما اگر ما بدیم، زیبنده شما نیستم، اما به قربانت این جان ناقابلم، تو خوبی ...
اماما صورتم خیس است از عرق شرم و آب چشم ...
اماما گفتم اگر ما بدیم تو خوبی، تو بیا ...
ببخش مرا، شما بیا ....
زودتر بیا ...
رودتر...
...
این روزها هر چند از هادی دورم اما در کنار دوستانم برنامه های خوبی رو اجرا می کنم
دیشب به مناسبت شب میلاد خانوم فاطمه زهرا(س) به بچه های خوابگاه شربت وشیرینی دادیم ومولودی پخش کردیم خیلی خوش گذشت،سرپرستی هم همکاری میکنه باهامون کل سرپرستی ومیکرفون در اختیار بچه های اتاق بود خدا رو شکر خوب بود اما چون خوب اطلاع رسانی نشده بود یه تعداد از بچه ها آخرش رسیدند ولی بازم خوب بود ...
جشن که تمام شد اومدیم اتاق،و با اجازه دوستان شروع کردیم به مسخره بازی و من در یک لحظه که نمی دونم چی شد پام برگشت و نقش زمین شدم،وهر کار کردم نتونستم سر پا بایستم و بعد از کلی سر وصدا که دوستام فکر می کردن دارم ادا در میارم،دستم و گرفتند بردنم رو تخت و با درد شدید پا به خواب رفتم. قوزک پام ورم کرده به حدی پام که تو کفشم نمی ره. از کلاس که آمدم دارم باهاش ور میرم تا ببینم چشه حوصله دکتر ندارم یعنی تنها دوست ندارم برم،با آب گرم ماساژ دادم بهتر شده، واین هم آخر عاقبت ما که گاهی یادمان می رود که بزرگ شدیم و باید کمی خانمانه رفتار کنیم و شلنگ تخته نیندازیم.
غافل از آنکه تو خود ناب تری /یک جهان گل بخورد غبطه به تو
روزتون مبارک مادر جونا
تقدیم به مادر خودم و مادر آقا هادی جونم که همیشه مثل مادر خودم دوسش دارم،
و همیشه هوای منو مثل دخترای خودش داشته و از همینجا دستش رو می بوسم.
و همچنین مامان عزیزم که خیلی گله و اگه همه دنیا و به پاش بریزم کمه،هیچی ندارم که بگم فقط اینکه خیلی دوست دارم
آخر نوشت:بازم دوستون دارم
دوستت دارم عسلکم ...
هادی ...